در گذر از مارپیچ زندگی....

خرید بک لینک
اون روز یه جمله ای خوندم که عجیب به دلم نشست. نوشته بود با آدمها جوری رفتار کن که فکر کنند برنده اونا هستند ولی در واقعیت تو خودت برد کرده باشی. دیروز عصر محل کارم دوباره یه هجمه سنگینی سمتم اومد و کلاً کارم رو تحت الشعاع قرار داده بود، زنگ زدم به مدیر و گفتم یه جلسه بذار من توی جمع از آقای فلانی عذرخواهی کنم شاید مشکل حل بشه و خاتمه پیدا کنه این همه حاشیه، البته که قبلاً هم ازش خواسته بودم ولی آقای فلانی قبول نکرده بود. این شد که همین نیم ساعت پیش من جلوی جمع ده بار از این یارو عذرخواهی کردم در حالیکه اهانتهای اون به من خیلی بیشتر بود.حال کرد، حال کردند، گفتند بردند، با خودشون گفتن دیدید حق با ما بود، کنار هم بودنی حتماً میگن که حواسش رو جمع کرد دیگه حساب کار دستش افتاد و می فهمه که نباید پاشو از گلیمش درازتر کنه. راستش ته قلبم هم غم دارم، ولی من هدفم فقط برگشتن موقعیت قبلیم و اختیاراتم و همینطور آرامشم بود. شما اونجوری خوش باشید منم اینجوری آرامش دارم.اگر کائناتی وجود داره حتماً بده بستونی خواهد داشت، مخصوصاً این یارو غنچه که قراره گل بشه و شکوفا بشه، بعد پر پر بشه و بریزه و نابود بشه. ضمناً هر چی می گذره مطمئن تر میگم هیچ آدمی قابل اعتماد نیست خصوصاً در کار، از همه آتو داشته باش و به هیچکس آتو نده. این کار رو که بکنی حتماً بردی. اشتباه من ری اکشنهای هیجانیم هست و آتوهایی که دست ملت میدم. کاش یاد بگیرم کنترل رفتارهام بیشتر باشه و انقدر دست ملت آتو ندم. و در آخر باید بگم ریدم تو دهن همشون که الان نشستم و بابت کاری که نکردم عذرخواهی کردم و شدم ضعیف این جمع. کائنات لطفاً اون روزی که توی خیالاتم تصور می کنم برام بیار. لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً........... در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 15:34

"به چپ پسرم" رو این روزها خیلی دارم استفاده می کنم و خدا رو شکر که بچه ام پسر شد تا ملت گو.ه.خور رو ریفر بدم به چپش. من تمام تلاشم رو کردم که وارد حلقه بشم اما گویا حلقه اینها انقدر خودمونی و تنگه که ورود غیر به راحتی نیست. این شد که نشستم یه گوشه و فعلاً دارم نگاشون می کنم و امید به بالا رفتن فعلاً شده برام یه امید واهی که ترجیح میدم دیگه بهش فکر نکنم و براش انرژی نذارم. همین اندازه کم هم که اومدم بالا انقدر برام حاشیه درست کردن توانایی مدیریتش رو ندارم و فقط دارم دایورت می کنم به همونجا که باید تا حداق از میزان حرص خوردنم کم بشه شاید. این روزها میگم بدترین روزهای 4 سال گذشته رو دارم سر کار تحمل می کنم ولی یکم که روی گذشته زوم می کنم به این نتیجه میرسم فکرم اشتباهه و من هر بار این داستانها رو به نوعی داشتم و با گذشت زمان به فراموشی می سپارم، پس واقعاً باید بگم ارزشی نداره این همه انرژی گذاشتن برای آدمهایی که مفت سگ براشون گرونه و موقتاً توی زندگی آدم ظاهر شدن و بالاخره گورشون گم میشه یه زمانی، مثل اون عوضی که داد میزد سرم و من با بغض و استیصال نگاش می کردم و بعدش درگیر مردن پسرش شد و یه مدت بعد هم گورش رو گم کرد و خیلیهای دیگه که الان هیچ ربطی به من ندارن.و جمعبندی اینکه گور بابای رشد سازمانی، همین جایی که هستی رو سفت بچسب و از ری اکشنهای هیجانیت کم کن و به زبان و زندگی و خواسته های دیگه زندگیت برس و توی ذهنت جا بده که اون خواسته انقدر دست نیافتنی هست که بیشتر داره تو سرت میزنه و کوتاه ترت می کنه.باشد که به این منطقم پایبند باشم و رفتارهای هیجانی توی این سازمان که همه از بالا تا پایین باهات دشمن هستن رو کنار بذارم...... در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 0:29

حالم خوبه، انقدر خوب هست که دارم لذت می برم از نفس کشیدن، از راه رفتن، از پختن، از تماشای فیلم. حالم خوب شده، چون بالاخره اتفاقی که دنبالش بودم افتاد. رویایی که داشتم محقق شد و الان دارم لذت می برم. دو پروژه موازی رو پیش بردم و حتماً حکمتی بود که پروژه اول جواب نگرفتم و مسیر دوم جوابی که می خواستم رو حتی بهتر از تصوراتم گرفتم.اواخر سال گذشته بود که یه روز جمعه تلفنم زنگ خورد و شماره خارج از کشور بود، به سختی از خواب بیدار شدم و حدسم درست بود، از سازمان ارزیاب بهم زنگ زدند. انقدر مضطرب شده بودم که حتی نمی تونستم تاریخ تلدم رو به میلادی بهشون بگم و انقدر زبانم ضعیف بود که یه جاهایی سوالاتش رو نمی فهمیدم و خودم حس می کردم جواب پرت و پلا میدم. و چند روز بعد که تعطیل بود و از خواب وسط روز داشتم لذت می بردم آفیسر زنگ زد و گفت متاسفم ولی اسسمنت شما منفی هست و ریجکت شدید. و جالب اینکه درصد ریجکت توی مرجله اسس انقدر پایین هست که تقریباً میشه گفت همه این مرحله رو به راحتی طی می کنند. اون روز تصمیم گرفتم حتی شده موقت این پروژه رو کنار بذارم و بچسبم به پروژه دومی که استارت زده بودم. کلاس زبان رو هم رها کردم و اصلاً فراموش کردم که چه رویایی توی ذهنم برای خودم ایجاد کرده بودم و البته که من طی 8 ماه قبلش کلی تحقیق کرده بودم و همه سختیها رو می دونستم و تقریباً مهاجرت برام گزینه ممکنی نبود و صرفاً دنبال گرفتن ویزا بود برای آینده ای که توی مملکت ما تیره و تار هست!!!!پروژه دوم از قبل استارت خورده بود ولی انرژیم رو بیشتر و بیشتر کردم. با دیدن آگهی و حساب کتاب مالی جدی تر شدم. کلی بدهی داشتیم که گرفتن اون خودش یه پروژه سنگین بود. فروش خونه کوچیک و ماشین و طلا هم پروژه هایی بودن که باید انجام می در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 14:55

صفحه بندی